|
یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی می کرد این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده وقتی که دختر بینا شد دید که دوست پسرش کوره بهش گفت من تو رو نمی خوام برو پسره با ناراحتی رفت ویه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشمای من باش
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت چوبلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی حذر از خار دامن گیر کن دستم به دامانت تمنای وصالم نیست عشق من مگیر ازمن به دردت خو گرفتم نیستم دربند درمانت امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی بمیرم یا بمانم پادشا ها چیست فرمانت چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصرتو به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
|